همراه با "گوگ"عزیز خواستیم تا وبلاگی بزنیم و هر روزمان را در آن بنویسیم.
فکر کردم"هر روزمان"چه می تواند باشد؟روزمرگی ها بی گمان نمی توانند "هر روزمان"باشند،چرا که خواسته ایم نباشد.
نمی دانم"گوگ"چه خواهد کرد،من اما احتمالن نامه هایی را که به خودم می نویسم را این جا خواهم نوشت تا"گوگ"هم نظرش را بگوید یا بنویسد یا هر چه...
شاید این بهترین چیزی باشد که این جا می توانم بنویسم فعلن، شاید هم بعد بتوانم چیزهای دیگری برای نوشتن انتخاب کنم....
سلام عزیزم!(این احتمالن اولین و آخرین بار است که"عزیزم"را به کار می برم پس برای اولین و آخرین بار مثل آدم کیفور شو!)
خوبی؟چه خبر؟فکر می کنی چرا برات نامه می نویسم؟خب... چون دلم می خواست نامه بنویسم!می دونی؟من نامه نوشتن و نامه گرفتن خیلی دوست دارم که خب البته تو هم می دونی! چی دارم می گم؟!... بگذریم!
دلم چقدر برایت تنگ شده.این قدر عوضی شده ام که خودم هم باورم نمی شود!نه این که باور نکنم .راستش می ترسم بگویم اما خودم را حتی درک هم نمی کنم! احساس می کنم دلم می خواهد رها باشم از همه چیز، حتی از خودم.مدتی است که ننوشته ام، شاید مشکلم همین باشد شاید هم چیز دیگری .به هر حال برایت نامه نوشتم تا درکم کنی ! ببین! خودم را درک نمی کنم ، می دانی چرا این حرف را می گویم؟اگر درک می کردم باید رها می کردم خودم را... شاید فریاد می زدم یا شاید بیشتر در خودم فرو می رفتم ، به هر حال این طور که الان رفتار می کنم نبودم.احساس خلاء می کنم در حالی که احساس لبریز شدن از چیزی را هم دارم! احساس می کنم می خواهم منفجر شوم.خب البته انفجاری با یک احساس خوب .یعنی لبریزم از چیزی که می دانم خوب است اما نمی دانم چیست؟!آه!... می فهمی؟لبریزم از چیزی که فقط حسش می کنم و فکر می کنم خوب است.مثل جوجه ای انتظار می کشم تا تخمم بشکند اما انگار هنوز باید زمان بگذرد تا منفجر شوم.چقدر؟نمی دانم! اما در این میان احساس خلاء هم می کنم. احساس می کنم تهی شده ام! مغزم شاید یا وجودم یا چیزی میان این دو شاید!... چه می دانم! یک جور احساس خلاء ... چه چیزی را جایگزین کنم؟ م م م م ... چه می دانم! خودت بفهم!
نمی دانم اگر روزی می دیدمت چه احساسی داشتم؟شاید می ترسیدم.چون وقتی جلو آینه هستم می ترسم.چرا نمی آیی بیرون از آینه؟شاید چشم هایت یا چهره ات این همه وحشتناک نباشد به قدر وقتی که درون آن هستی.
آه... گیریم که آمدی و نترسیدم آن وقت شاید محکم بغلت می کردم و اگر ناراحت نمی شوی باید بگویم حتی فکر این مساله هم می ترساندم.راستش را بگویم .دوستانه می گویم.امیدوارم با وجود حرفی که خواهم گفت باز هم نامه هایم را بخوانی !
دلم می خواهد روزی که از آینه بیرون آمدی به چشم هایت خیره شوم مثل همیشه و بعد به آن حالت همیشگی که رسیدم آن وقت چاقو را باز کنم و محکم فرو کنم توی شکمت.آن وقت خون است که راه می افتد و می ریزد، داغ می شوی، دستت را دراز می کنی تا چیزی بگویی و بفهمانی ... می افتی و می میری...
تو این همه تحملم می کنی اجازه بده که اگر راحت نشدم تکه تکه ات کنم آن قدر خونت بریزد که تمام بدنم پر شود از خونت... خشک شود روی پوستم و آن را بِکشد، بوی خون تمام می شود اما توی دماغم می پیچد و من تهوع می گیرم ، هر چه خورده ام بالا می آورم روی تکه تکه تکه تکه تکه هایت . اما به چشم ایت بگو که اگر باز هم زل بزنند له شان می کنم!
آه... خسته ام... خسته... می بخشی... حالا فعلن تا بیرون نیامده ای بگذار دوست بمانیم همچنان... بگذار برایت بنویسم هنوز.بگذار...
خوش باشی و بدرود...