پی یو کن
گاهی وقت ها فکر می کنم شاید آیینه ها هم دروغ می گویند.مثل آینه های "تالار آینه"! که جور دیگری نشان مان می دهند ولی مردم آن زمان چه احساسی نسبت به آینه ها داشته اند؟ خیلی وقت ها همین سوال ها ذهنم را به خودش مشغول می کند .مثلن همین چند روز پیش که رفته بودم جلوی آینه و ناگهان احساس کردم زن کاملی شده ام با این که تا به حال فکر می کردم همان ختر 14 ساله ام! نمی دانم من ناگهان تغییر کردم یا آینه ها؟به هر حال هر چه که هست واقعیتی است که با ان روبرو شده ام. واقعن وقتی کمال الملک تابلو"تالار آینه"را می کشید چه می دیده در آینه ها؟غیر از در ها و پرده ها و رنگ ها و رنگ ها؟ مردی که اصلن نمی دانست کی متولد شده است؟ می دانیم که 1319 درگذشته است.حالا چه فرقی می کند کی متولد شده باشد؟ مثل پدران پدران مان که آمده اند و رفته اند و حتی فکر نمی کنیم که روزی بوده اند! وقتی کمال الملک مرد پدربزرگ و مادربزرگم زن و مرد جوانی بودند که چهار سال بعد از آن پدرم را به دنیا آوردند ولی آن ها هم سال های سال است که مرده اند.با خودم فکر می کنم چه کوتاه است فاصله ی آمدن و رفتن مان.کمتر از یک قرن طول می کشد تا از نوزادی به مرگ برسیم. انگار بیش از حد از زندگی خسته ام.شاید تاریخ تولدم را گم کرده بودند در روزها و سال ها ،شاید خیلی پیش تر از آن زمان که در شناسنامه ام هست متولد شده ام... هر چه هست و هر چه بوده مهم این است که حالا خیلی خسته ام، شاید به اندازه ی اجدادم که روزگاری خسته شدند و رفتند... اعتراف وحشتناکی نیست.در واقع چیزی است که سالیان سال با آن زیسته ام.چهارده سالگی! چهارده سالگی آن چیزی است که تمام ذهن و روحم را پر کرده بود، تا همین چند روز پیش ،یا شاید قطعن تا همین امروز ! بیشتر از دوازده سال چهارده ساله بودم،حتی رفتار و گفتارم.جلوی آینه که رفتم ناگهان پرسیدم:این منم؟! واقعن؟! پس چرا این همه دیر فهمیدم؟ این همه تغییر را؟! انگار یک زن کامل شده ام،حس می کنم فاصله ای تا میانسالی ندارم.به هر حال تازه فهمیده ام چهارده ساله نیستم! پذیرفتم کاملن .پذیرفتم که من هم به واسطه ی خاطرات بی شمار درون ذهنم و تجربیاتی که تلخی بعضی شان هنوز زیر زبانم هست و تعدادشان هم کم نیست، بزرگ شده ام! به اندازه ی مادرم وقتی من کوچک بودم! امروز بار هستی "کوندرا "را خواندم و به یک باره فهمیدم چیزی را خواندم که سال هاست در پس پشت ذهنم مانده بوده و مدام درگیر این بودم که این سرگردانی زندگی از چیست؟ به قول کوندرا"هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست.ما در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم.مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه می شود"او در ادامه پرسشی تأمل برانگیز را مطرح می کند: اگر اولین تمرین زندگی خود زندگی باشد پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟ و این همان چیزی است که بار ها و بارها ،روزها و شب ها آزارم داده،این سان بوده که همیشه بعد از سال ها به این نتیجه رسیده ام که ای کاش آن زمان به گونه ای دیگر رفتار می کردم. اما بگویم متأسفانه یا خوش بختانه(نمی دانم کدام یک؟)زندگی تکرار پذیر نیست. نسبت به آن چه می اندیشیم یا آن چه انجام می دهیم،هیچ قضاوت درستی نمی توان کرد.اصلا نمی توان گفت چه چیز درست است و چه چیز غلط؟چرا که هیچ آزمون و خطایی نیست که بخواهی خودت را برای زندگی آماده کنی .یک باره از سر اتفاق خود را در پهنه زندگی می یابی ،در میانه آدمهایی که می بینی شان اما هیچ شناختی از آن ها نداری .دنیای تو با دنیای هر یک از آن ها فرسنگ ها فاصله دارد.زندگی خود آمون و خطایی است برگشت ناپذیر که تنها پس از آن که تن به تجربه زندگی کردن داده باشی این را می فهمی .زندگی شروعی است کاملا اتفاقی ،تجربه ای ست تماما در حیرانی ،و پایانی است که افسوس و خاطره ای از خویش به جا می گذارد.به قول "توما" که این ضرب المثل آلمانی را تکرار می کرد"یک بار حساب نیست،یک بار چون هیچ است فقط یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است". و من هنوز در حیرانی این کلماتم. مدتی است می خواهم برایت بنویسم.یک بار انگار هر چه می خواستم بگویمت تکرار کردم در ذهنم.انگار اما حالا همه را فراموش کرده ام.خاصیت آدمیزاد این است که به زودی همه چیز را فراموش کند و اگر فراموشی نبود زندگی چقدر غیر قابل تحمل می شد. گاهی فکر می کنم بعضی چیزها را نباید حتی با تمام تلی هایش فراموش کرد.تجربه های متفاوت آدم ها ارزش به یاد ماندن دارند هر چند تحملشان دشوار باشد.سعی می کنم بنویسم تا به یاد بیاورم... سلام! دلم برای نوشتن تنگ شده بود،گفتم چند کلمه ای بنویسم این جا برایت.این روزها دلم عجیب گرفته،عجیب! غم های تکراری دامنم را رها نمی کنند،غم های تکراری که تکرارشان هی له می کُنَدم،دلم می خواهد تنها باشم و بنشینم گوشه ای دنج و خلوت و با رنج خودم بسازم. هر روز که می گذرد انگار بی حوصله تر می شوم ،نسبت به خودم و نسبت به دیگران.انگار از دیدن آدم ها هم حالم به هم می خورد.احساس تنهایی شدیدی دارم این روزها.حس می کنم هر روز که می گذرد ،هر روز و شبی که می آید و می رود،ناامیدتر می شوم از خودم و از دیگران،می دانم که من هم برای دیگران از دیگرانم... برای تو هم از دیگرانم،برای همه انگار... می ترسم، از فردا می ترسم،از فرداهای نیامده،از روزهای پیش رو که باید بیایند و باید ببینمشان ،باید در ان ها زندگی کنم و باید... باید... باید... از همه چیز بیشتر از همه چیز بیشتر از همه چیز بیشتر از همیشه خسته ام.انگار هر روز فرسوده تر می شوم ،از این حالات خودم هم خسته ام،از نگرانی ها و دل تنگی های مدام خودم خسته ام،خسته،خسته... از خستگی هم خسته ام،آزرده ام... انگار روز به روز می تراشَندَم، می تراشم خودم را،یا شاید هر فعل دیگری با هر فاعلی ،مهم این است که ذره ذره دارم... می ترسم از این که کم کم فراموش کنم همه روزهای خوبی که بوده اند را ،کودکی رنگارنگی که داشتم را، مهربانی هایی را که کردم... می ترسم یادم برود روزگاری بودند کسانی که برایشان دل می سوزاندم ،با آن ها زندگی کردم ،تحمل شان کردم،تحملم کردند،با هم خندیدیم،با هم گریه کردیم،با هم... حالا اما... با هم وجود ندارد.همه بی همیم ،همین دل خوشی ها را هم می ترسم فراموش کنم. شانه هایم انگار سنگین می شود و سنگین تر و لب خندانم افتاده و افتاده تر ... قهقهه های مصنوعی،حرف های قالب گرفته شده مثل تصاویری که باید رنگ آمیزی کنی و از خط بیرون نزنی... کلمات اتو کشیده ی آنکادر شده ای که بی هیچ احساسی به زبان می آورم .می ترسم خودم را فراموش کنم... خنده هایم را و کلماتی را که بی قیدانه به زبان می آوردم با تمام احساسم ،با تمام وجودم،با تمام حرکاتم... حالا انگار تکه گوشت بی مصرف و بی احساسی شده ام که منتظرم چاقویی برسد و تکه تکه تکه ام کند،بسته بندی ام کند و بگذاردم داخل فریزر تا نَگندم و... البته انگار گندیده ام و گوشت گندیده حتی خوردن هم ندارد... ای کاش دستم را می گرفتی و می نشاندی ام لب پنجره ای که وقتی بازش می کردم می دیدم دنیا به کلی تغییر کرده ،کاش پنجره ای بود و تو می بردی ام می نشاندی ام لب آن پنجره تا وقتی بازش می کردم صدای خودم را می شنیدم که با تمام وجود می خندم و بی قید و رها از شدت خنده ولو می شدم روی هره ،سر می خوردم تا بیفتم از لبه ی پنجره و تو دستم را می گرفتی مثل دست کسی که مست است و باید مواظبش بود... ای کاش می شد طور دیگری ببینم،ای کاش دنیا بر این منوال نبود که هست... اگر برای تو ننویسم پس چه باید بکنم؟احساس می کنم تمام زندگی ام را طلب کارم از پدر و مادرم،تمام زندگی ام را... بی رحمی آدم ها همچنان ادامه دارد... پیرزن حرف می زند و من فقط نگاه می کنم.نگاه می کنم به دست ها که همین طور به اهنگ زبان بالا و پایین می روند،نگاه می کنم به لب ها ،آن قدر چروک خورده اند که نمی فهمم کی باز می شوند و کی بسته.لب هایی که حتمن شهوتناک بوده اند روزی .نگاه می کنم به گونه ها که حالا انگار چیزی نمانده از آن شرم سرخ رنگ.پیرزن حرف می زند و نقل می کند به قول خودش و من همین طور که وانمود می کنم گوش می کنم حواسم به دوربین است که خوب کادر بندی کنم که خوب زوم کنم روی لب ها و چشم ها و گونه ها . پیرزن حرف می زند و من هنوز تازه همه چیز را تنظیم کرده ام که به هس هس می افتد و می گوید خسته شدم دیگه بسّته ! و من که مدام به هر ترفندی شده می خواهم او را به حرف بکشانم ، یادم می افتد به ماجرایی که گفته بود بارها برایم ،آن وقت هایی که هنوز پیرزن امروز نبود و به ظرافتی می خواهم از او که بگوید دوباره آن حرف ها و نقل ها و نقل ها را و پیرزن که انگار باغ باغ دلش شکفته باشد بلند بلند می خندد و از عشق بازی هایش می گوید. از قهر و دعوایش که برایم خوانده پیرمرد: اگر ماه شوی نگاه به رویت نکنم اگر قبله شوی نگاه به سویت نکنم اگر صد دسته گل شوی آیی به سویم وردارم و بگذارم و بویت نکنم و باز مکثی کوتاه ،دوباره بلند بلند می خندد و می گوید آن چه خوانده بود در جواب پیرمرد: اگر شانه شوی مویم نبینی اگر آینه شوی رویم نبینی اگر صیاد شوی گردی بیابون رد یک سم آهویم نبینی شادی مرموزی تمام چهره ی پیرزن را فرا می گیرد و انگار که واقعن خسته شده باشد ملتمسانه نگاهم می کند که یعنی بس است دیگر. می خندم و می گویم راحت باش! و دوربین را خاموش نمی کنم و می گذارم بدون آن که بداند چشم دوربین ناظر اوست فارغ البال رفتارش را ثبت کنم .آهسته چادر و روسری اش را از روی سرش برمی دارد و می گوید:"مادر! حواست باشه ها! جایی نشون ندی!" و من فکر می کنم آه...! زندگی به طرز وحشتناکی غم انگیز است. همراه با "گوگ"عزیز خواستیم تا وبلاگی بزنیم و هر روزمان را در آن بنویسیم. فکر کردم"هر روزمان"چه می تواند باشد؟روزمرگی ها بی گمان نمی توانند "هر روزمان"باشند،چرا که خواسته ایم نباشد. نمی دانم"گوگ"چه خواهد کرد،من اما احتمالن نامه هایی را که به خودم می نویسم را این جا خواهم نوشت تا"گوگ"هم نظرش را بگوید یا بنویسد یا هر چه... شاید این بهترین چیزی باشد که این جا می توانم بنویسم فعلن، شاید هم بعد بتوانم چیزهای دیگری برای نوشتن انتخاب کنم.... سلام عزیزم!(این احتمالن اولین و آخرین بار است که"عزیزم"را به کار می برم پس برای اولین و آخرین بار مثل آدم کیفور شو!) خوبی؟چه خبر؟فکر می کنی چرا برات نامه می نویسم؟خب... چون دلم می خواست نامه بنویسم!می دونی؟من نامه نوشتن و نامه گرفتن خیلی دوست دارم که خب البته تو هم می دونی! چی دارم می گم؟!... بگذریم! دلم چقدر برایت تنگ شده.این قدر عوضی شده ام که خودم هم باورم نمی شود!نه این که باور نکنم .راستش می ترسم بگویم اما خودم را حتی درک هم نمی کنم! احساس می کنم دلم می خواهد رها باشم از همه چیز، حتی از خودم.مدتی است که ننوشته ام، شاید مشکلم همین باشد شاید هم چیز دیگری .به هر حال برایت نامه نوشتم تا درکم کنی ! ببین! خودم را درک نمی کنم ، می دانی چرا این حرف را می گویم؟اگر درک می کردم باید رها می کردم خودم را... شاید فریاد می زدم یا شاید بیشتر در خودم فرو می رفتم ، به هر حال این طور که الان رفتار می کنم نبودم.احساس خلاء می کنم در حالی که احساس لبریز شدن از چیزی را هم دارم! احساس می کنم می خواهم منفجر شوم.خب البته انفجاری با یک احساس خوب .یعنی لبریزم از چیزی که می دانم خوب است اما نمی دانم چیست؟!آه!... می فهمی؟لبریزم از چیزی که فقط حسش می کنم و فکر می کنم خوب است.مثل جوجه ای انتظار می کشم تا تخمم بشکند اما انگار هنوز باید زمان بگذرد تا منفجر شوم.چقدر؟نمی دانم! اما در این میان احساس خلاء هم می کنم. احساس می کنم تهی شده ام! مغزم شاید یا وجودم یا چیزی میان این دو شاید!... چه می دانم! یک جور احساس خلاء ... چه چیزی را جایگزین کنم؟ م م م م ... چه می دانم! خودت بفهم! نمی دانم اگر روزی می دیدمت چه احساسی داشتم؟شاید می ترسیدم.چون وقتی جلو آینه هستم می ترسم.چرا نمی آیی بیرون از آینه؟شاید چشم هایت یا چهره ات این همه وحشتناک نباشد به قدر وقتی که درون آن هستی. آه... گیریم که آمدی و نترسیدم آن وقت شاید محکم بغلت می کردم و اگر ناراحت نمی شوی باید بگویم حتی فکر این مساله هم می ترساندم.راستش را بگویم .دوستانه می گویم.امیدوارم با وجود حرفی که خواهم گفت باز هم نامه هایم را بخوانی ! دلم می خواهد روزی که از آینه بیرون آمدی به چشم هایت خیره شوم مثل همیشه و بعد به آن حالت همیشگی که رسیدم آن وقت چاقو را باز کنم و محکم فرو کنم توی شکمت.آن وقت خون است که راه می افتد و می ریزد، داغ می شوی، دستت را دراز می کنی تا چیزی بگویی و بفهمانی ... می افتی و می میری... تو این همه تحملم می کنی اجازه بده که اگر راحت نشدم تکه تکه ات کنم آن قدر خونت بریزد که تمام بدنم پر شود از خونت... خشک شود روی پوستم و آن را بِکشد، بوی خون تمام می شود اما توی دماغم می پیچد و من تهوع می گیرم ، هر چه خورده ام بالا می آورم روی تکه تکه تکه تکه تکه هایت . اما به چشم ایت بگو که اگر باز هم زل بزنند له شان می کنم! آه... خسته ام... خسته... می بخشی... حالا فعلن تا بیرون نیامده ای بگذار دوست بمانیم همچنان... بگذار برایت بنویسم هنوز.بگذار... خوش باشی و بدرود...
| Design By : Night Skin |

